تبليغاتX
عشق همیشگی

عشق همیشگی

رویا ها آن گونه که می خواهیم می شوند

همیشه از خدا بهترین ها را بخواه

آنچه را که دوست داری

آن را بخواه

هر آنچه تو دوست داشته باشی خدا نیز ان را دوست دارد

اما بهترین ها را بخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:20  توسط ستاره  | 

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

اری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است

در کنار این مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر ان نوای گرم عاشقانه مرد

ای ستاره ها مگر شما هم اگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین به قلب اسمان نهان شدید

ای ستاره ها ای ستاره های خوب و پاک

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز ان جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:7  توسط ستاره  | 

مرد پولدار

روزی در نیویورک مردی با قیافه ای بسیار متشخص وارد بانک شد .

بعد از مدتی مامور بانک از وی پرسید :

اقا می تونم کمکتون کنم

مرد گفت : ببخشی اقا من یه وام ۵۰۰۰ دلاری می خواستم برای یه سفر تجاری .

مامور بانک پس از اینکه نگاهی به تیپ مرد انداخت گفت :شما برای گرفتن این وام نیاز به سندی چیزی دارید تا من بتونم این وام رو به شما بدم .

مرد بلافاصله سوییچ ماشین فراری تازه اش را که جلوی بانک پارک شده بود به مامور بانک داد و مامور نیز ان را در پارکینگ بانک پارک کرد .

بعد از دو ماه مرد با ۵۰۰۰ دلار و ۸۷/۱۵ سود ان بازگشت .

مامور بانک پرسید : اقا ما سوابق شما رو بررسی کردیم و متوجه شدیم که شما یه مولتی میلیونر هستین چرا این وام رو گرفتین .

مرد با ارامش خاطر پاسخ داد: شما در کجای نیویورک می تونید ماشین ۲۵۰۰۰ دلاری خود را برای دو ماه راحت پارک کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط ستاره  | 

ســــــــارا

امروز می خوام براتون یه قصه بگم قصه ای که نمی دونم باید اونو از کجا شروع کنم

قصه ما قصه ی دختریه به اسم سارا کوچولو

سارا کوچولوی قصه ی ما هنوز ۶ سالشه

اما فکر می کنه که عاشق شده؟؟؟؟؟؟؟!!!!

اره

سارا فکر می کنه عاشق شده

اما ..........

نمی دونه چه جوری به پسری که سه روز یش اونو توی ماشین باباش دیده بود بگه که از اون خوشش اومده

آخه معلوم نبود که دیگه اون هندونه فروش می اومد توی کوچشون یا نه ؟؟؟؟؟؟

 

سارا کوچولو نمی دونست چی کار کنه

به خاطر همین هم با فکر پاکی که داشت

سعی کرد موضوع رو به مامانش بگه

اما.............

مامان سارا کوچولو کاری رو با ساراکرد که هنوزم که سارا یه دختر ۲۳ ساله است دیگه جرات عاشق شدن نداره

کی می دونه ؟؟

شایدم هنوز منتظر اون عشق پاکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط ستاره  | 

دل من

اینجا جایی است برای تو

اینجا جایی است برای گره های دست تو

اینجا جایی است برای اشک های تو

اینجا جایی است برای درد دل های تو

اینجا جایی نیست جز دل من

دل من که مامنی است برای همه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:40  توسط ستاره  | 

ستاره های بی نور

دیشب رفتم سر پشت بوم ستاره ها رو نگاه می کردم

با خودم فکر کردم می شه منم برم اون بالا پیش بقیه ی ستاره ها

آخه می دونی اسم منم ستاره است

نمی دونم چرا یه دفعه به این فکر افتادم که من نمیتونم اون بالا باشم

آخه من یه ستاره ام که دل خیلی ها رو شکستم

من یه ستاره ی بدم

ستاره ای که هیچ نوری نداره و نمی تونه دل کسی رو امیدوار کنه

آی خدا دلم واست تنگ شده

می خوام بیام پیشت

می خوام منم مثل خیلی ها بمیرم تا زودتر بیام پیشت

من که خیلی ها رو ناراحت می کنم

به چه دردی می خورم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:27  توسط ستاره  | 

این روزها انگار دلم برای آسمان تنگ شده

این روزها انگار دلم برایش تنگ شده

این روزها انگار دوباره بوی او را میدهد

این روزها انگار دوباره با من دشمن شدند

این روزها انگار دلم دیگر همدمی ندارد

این روزها انگار می خواهم من هم بمیرم

این روزها انگار دیگر هیچ کس مرا دوست ندارد

این روزها انگار.......

 

با یاد دست های تو :

هنگامه ی شکوفه ی نارنج بود و من

               با یاد دست های تو سرمست

     تن را به آن طبیعت عطرآگین جان را به دست عشق سپردم

       با یاد دست های تو ناگاه

                مشتی شکوفه را بوسیدم و به سینه فشردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:2  توسط ستاره  | 

این است سرنوشت ما آدمها

 

ادمهایی که نمی دانند باید به کدام سمت بروند

در زندگی به دنبال چه چیزی بگردند

انهایی که نه دوست دارند باشند و نه دوست دارند بروند

انهایی که نمی دانند برای چه عاشق می شوند

و برای چه دل می کنند

انهایی که نمی خواهند بهترین ها را امتحان کنند

و انهایی که فقط لاف عاشقی را می زنند .

 

 

 

 

و ما ان ادمهایی هستیم که هستیم اما انگار نیستیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:8  توسط ستاره  | 

تنهایی و زندگی

زندگی برای من بودن در لحظه هایی است که کنار تو باشم

زندگی برای من شب هایی است که در هوای تو سر می کنم

زندگی برای من نشستن کنار سنگ قبری است که تو سالهاست در ان خوابیده ای

و بزرگترین معجزه برایم

                               دیدن تو یعنی مرگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:27  توسط ستاره  | 

انهایی که می مانند و انهایی که می روند

تفاوت ما در چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا انهایی که نباید می روند و انهایی که باید می مانند

ایا خداوند قادر به درک این موضوع نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

من فکر می کنم شاید این که می گویند خداوند ما را امتحان می کند همین است

بمان تا بتوانی انچه را می خواهی اما نمی توانی به دست اری حتی با مشقت تمام ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:46  توسط ستاره  |